کشش یک ذهن در زنگ ریاضی
اولین روز مدرسه را یادم نمی ره یعنی حدود یازده روز پیش. اولین روز پاییز اما تابستانی و داغ.روز نشاط و شادابی بچه ها از بازگشایی مدرسه.وارد کلاس شدم یه عده از بچه ها از اینکه معلم ریاضی پارسالشون را دوباره میدیدن شادوخوشحال بودن و بقیه هم به تبعیت از اونها.خلاصه بگم نشاط بچه ها در همون لحظهء اول نشاط منو دو چندان میکردفرصت را غنیمت دیدم چه روزی بهتر از اون روز که ضمن معرفی خودم ازریاضی هم بگم .شروع کردم از ریاضی گفتن اینکه یعنی چی چرا باید یاد بگیریم چقدر میتونیم به کارش بریم و کلی حرفای شنیدنی برای اونها که زاییدهء شوق من و پدیداورنده ی شوقی برای اونها.گوش میدادن و به نظر خواهی ام ضمن حرفام جواب میدادن.دقایقی گذشت تو اون تب و تاب فضای ریاضی وار کلاس بود که از شاگردای اون کلاسم پرسیدم:بچه ها سوالی ندارید؟بعد از یه لحظه مکث یکی از بچه ها دست برد بالا اجازه خانوم؟!خانوم چرا تو کلاس کولر نیست؟؟هوا خیلی گرمه!!!!!! و تازه فهمیدم تو اون شرایط چه سوالی مهمتروحیاتی تر از این سوال؟؟؟؟!!!!!!!!!.....................
خدای من امیدمان را در جهت پیشبرد اهداف کارامد درامر اموزش و یادگیری بیفزا.
فکر میکنم تا رسیدن به تقدس.........
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۵/۰۷/۱۲ ساعت 21:59 توسط مونا حبیب زاده
|